تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

عشق حقيقي نسیم وصل
flor068

flor068flor068

صدف سینه من عمری

طفل با دایه چه ها كردست

همه ویرانی و ویرانی

همه خاموشی و خاموشی

سایه افكنده به روزنها

پیچك خشك فراموشی

روزگاری است درین درگاه

بوی مهر تو نه پیچیدست

روزگاری است كه آن فرزند

حال این دایه نپرسیدست

من و آن تلخی و شیرینی

من و ‌آن سایه و روشنها

من و این دیده اشك آلود

كه بود خیره به روزنها

یاد باد آن شب بارانی

كه تو در خانه ما بودی

شبم از روی تو روشن بود

 كه تو یك سینه صفا بودی

رعد غرید و تو لرزیدی

رو به آغوش من آوردی

كام ناكام مرا خندان

به یكی بوسه روا كردی

باد هنگامه كنان برخاست

شمع لبخند زنان بنشست

رعد در خنده ما گم شد

برق در سینه شب بشكست

نفس تشنه تبدارم

به نفس های تو می آویخت


خود طبعم به نهان می سوخت

عطر شعرم به فضا می ریخت

چشم بر چشم تو می بستم

دست بر دست تو می سودم

به تمنای تو می مردم

به تماشای تو خوش بودم

چشم بر چشم تو می بستم

شور و شوقم به سراپا بود

 دست بر دست تو می رفتم

هركجا عشق تو می فرمود

از لب گرم تو می چیدم

گل صد برگ تمنا را

در شب چشم تو میدیدم

سحر روشن فردا را

سحر روشن فردا كو

گل صد برگ تمنا كو

 اشك و لبخند و تماشا كو

آنهمه قول و غزل ها كو

باز امشب شب بارانی است

از هوا سیل بلا ریزد

 بر من و عشق غم آویزم

اشك از چشم خدا ریزد

من و اینهمه آتش هستی سوز

 تا جهان باقی و جان باقی است

بی تو در گوشه تنهایی

بزم دل باقی و غم ساقی است


bya2ak3.blogfa.com


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:13  توسط امید | 



به سراغت آمدم
نرم و آهسته...همانطور که می خواستی
اما نه در گلستانه...که در مکانی خشک و غرِِيب...

می دانی حوض نقاشی ات بی ماهيست
اما اين را بدان که:
هنوز عشق صدای فاصله هاست
و ماهی کوچک دچار آبی دريای بيکران...

سهراب!
نام تو را زمزمه کردم تا بگويم:
شهر من گم شده است

افسوس...
هنوز وقتی تب داريم به مهتاب بد می گوييم
و هيچ گاه
دانه های دلمان پيدا نيست...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:52  توسط امید | 

من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی

 دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی

 جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی 

ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی

دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری بوســــه ات جان بفزايـد ، بدهی يـا بستانی

 جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی(ودر آخر:

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:18  توسط امید | 

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

                                                   سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

بعد از همان تصميم کبری ابرها هم

                                                      يا سيل می بارد و يا باران ندارد

بابا انارو سيب و نان را می نويسد

                                                      حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست

                                                     هی می نويسد اين ندارد آن ندارد

بنويس کی آن مرد در باران ميايد

                                                        اين انتظار خيسمان پايان ندارد

ايمان برادر گوش کن نقطه سر خط

                                                    بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد  

                            شعر از غلامعلي شكوهيان

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:15  توسط امید | 
خدایا مرا ببخش

خدایا، مرا ببخش! به خاطر همه لحظه‏هایی که به یاد تو نبوده‏ام!

به خاطر همه سجده‏هایی که زود سر از مهر برداشتم .                         

به خاطر همه درهایی که کوبیده‏ام و خانه تو نبوده‏اند .

به خاطر همه حاجاتی که از غیر تو خواسته‏ام .

به خاطر همه وعده‏هایی که تو دادی و من باور نکردم .

به خاطر همه آنچه به خاطر سعادت من از من خواستی و من اعتماد نداشتم .

به خاطر همه آنچه خواستی به من بفهمانی و من نفهمیدم .

به خاطر همه نعمتهایت که شکر نکرده‏ام .

به خاطر همه مهربانی‏هایت که با گناه پاسخ داده‏ام .

به خاطر همه چشم‏پوشی‏هایت که سوء استفاده کرده و گستاخ‏تر شده‏ام .

به خاطر همه آنچه در راه من خرج کرده‏ای و من هیچ در راه تو خرج نکرده‏ام 

به خاطر ...

مرا ببخش! نه به خاطر آنکه من لیاقت‏بخشیده شدن دارم;

به خاطر اینکه تو شایسته بخشیدنی!

نه به خاطر آنکه گناهان من بخشودنی هستند;

به خاطر اینکه تو اهل عفو و مغفرتی و گذشت کار توست

نه به خاطر اینکه من خوب شده‏ام;

به خاطر اینکه تو خوبی.............................!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:13  توسط امید | 

تاریکی شب

آنشب کنار گریه هایم باز بودی

خواهی نخواهی با دلم همراز بودی

آنشب که از یاد خدا سرمست بودی

الغوث یارب گفتنم را می شنودی

آنشب که هر لطفی کزو بر می شمردم

آنکه نبودی آن یکی دیگر تو بودی

آنشب که بخشیدن ز او می خواست هرکس

می خواستم بخشیدنش را آن تو بودی

آنشب دعاهایم چرا حال دگر داشت

دانستم آن شوق دعایم هم تو بودی

آنشب گذشت و روزهای دیگری رفت

آنچه از آنشب مانده پیشم آن تو بودی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:40  توسط امید | 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

کارو

تمامی حقوق این مطلب به www.Shairati.Nimeharf.Com متعلق می باشد ؛

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:33  توسط امید | 

شبی غمگین ، شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد ، دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد ، به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد ، تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد ، او هرگز شکستم را نفهمید اگرچه تا ته دنیا صدا کرد .

خداحافظ ... همین حالا همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می‌دید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها 
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ  ... همین حالا
خداحافظ

 

 


 خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 19:44  توسط امید | 


خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین

سقفهای سردو سنگین ، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته ، چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری

صندلیهای خمیده ، میز های صف کشیده

خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

عصر جدولهای خالی ، پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی ، نیمکتهای خماری

رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من ، صفحه باز حوادث

در ستون تسلیتها، نامی از ما یادگاری...!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 0:54  توسط امید | 
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است

تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 22:13  توسط امید | 
دلم گرفته اي دوست ...

دلم گرفته، اي دوست! هوايِ گريه با من؛

گر از قفس گريزم، کجا رَوَم، کجا، من؟

کجا رَوَم؟ که راهي به گلشني ندانم
،
که ديده بَرگشودم به کنجِ تنگنا، من
.
نه بَسته ام به کس دل، نه بسته کس به من نيز
:
چو تخته پاره بَر موج، رَها، رَها، رَها، من
.
زِِ من هَر آن که او دور، چو دل به سينه نزديک؛

به من هَر آن که نزديک، ازو جدا، جدا، من!
نه چشمِ دل به سوئي، نه باده در سبوئي

که تر کنم گلوئي به يادِ آشنا، من.

زِ بودنم چه اَفزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گويدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم در آسمانِ اَبري ...

دلم گرفته، اي دوست! هواي گريه با من

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 19:2  توسط امید | 
      تو يعنی نم نم بارون

                  رو تن قشنگ بيشه اون طلسم عاشقونه

           که می مونه تا هميشه تو صدای خنده هامی

         يه طنين تا اوج رويا           تو یعنی یه جای خلوت

         و تلاطم يه دريا                تو سکوت شرخ عشقی

      که پر از حرفای نابه            میدونم هستی یه جایی

        اما ديدنت يه خوابه                   تو تبلور یه حسی

            التهاب دل تو سرما           خنکای سبز سايه

                توی هرم داغ گرما تو یعنی نم نم بارون

                  تو يعنی نم نم بارون تو یعنی نم نم بارون

                                   رو تن قشنگ بيشه

  تو يعنی نم نم بارون

   تو صدای زنگ عشقی

  مهربونی و پر احساس

دل تو آبی و ساده

      به بزرگی يه در ياست

      تو يعنی گمشده ی من

  که به وسعت نگاهم

بی قرار ديدن تو

        عاشقونه چشم به راهم

   تو يعنی نم نم بارون

 

 

                                             

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 21:29  توسط امید | 
  واي، باران؛ باران؛


شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،
و ندائي که به من مي گويد:
"گر چه شب تاريک است
دل قوي دار،
سحر نزديک است
از گريبان تو صبح صادق، مي گشايد پر و بال.
تو گل سرخ (نازنين)مني، تو گل ياسمني
تو مثل چشمه نوشين کوهساراني
تو مثل قطره باران نو بهاراني،تو روح باراني
تو چنان شبنم پاک سحري؟
- نه، از آن پاکتري.
تو بهاري؟ نه،-بهاران از توست.
از تو مي گيردوام، هر بهار اينهمه زيبايي را.
گل به گل،سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تواند.
رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوکواران تواند.
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينک،اما آيا باز بر مي گردي؟
چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد!
در ميان من و تو فاصله ها ست.
گاه مي انديشم،
-مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!  
تو توانائي بخشش داري.
دستهاي تو توانائي آن را دارد؛
-که مرا، زندگاني بخشد.
وتو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگي من هستي.
من در آئينه رخ خود ديدم، و به تو حق دادم.
آه مي بينم،مي بينم
تو به اندازه تنهائي من خوشبختي
من به اندازه زيبائي تو غمگينم
آرزومي کردم،
که تو خواننده شعرم باشي.
-راستي شعر مرا مي خواني؟-
نه،دريغا،هرگز،
باورم نيست که خواننده شعرم باشي.
- کاشکي شعر مرا مي خواندي!-

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 21:26  توسط امید | 

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم

                                        

                                       چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی

                                        و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 17:26  توسط امید | 
زیباترین گل

تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز 

چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز

تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش

دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت
بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز
تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز

به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم
بگو پژمرده می خواهی مرا ای اسمان یا سبز

به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس
مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز

تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی
به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز

میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق
گل از چشم تو می چینم گل از چشم تو زیبا سبز

به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها
بــــهار آورترین گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز

فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد
چون بر می داری آهسته قدم روی علفها سبز

بیا ای دختر دریا کــــــنار ســــــاحل چشمم
که دیدن دارد اینجا با تو چشم انداز دریا سبز

نه تنها عشق من احساس من یا شعر من شد سبز
که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گردیده حتا سبز

 
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 18:15  توسط امید | 
کجایی؟ برفی است هوای نوشته هایم.
تنهایی ام را با این سیاهی کلام در سکوت فریاد میزنم ...
تنهایم مثل ثانیه های تکرار ناشدنی... مثل میوه های درخت پژمرده باغ متروک...
دیگر کجایی می بینی بی تو حتی جوهر خوابهایم هم رنگی ندارد.
در سکوت تنهایی، طوفانیم... طوفانی که هیچ رگباری دست و دلم را به آرامش دعوت نمیکند.
بارانیم مثل هوای چشمان غرور پیچک شکسته به دست باد.....
عاصیم مثل بغض به هنگام فریاد. مثل پنجره های خاموشی به وقت چشم انتظاری باران...... آخر کجایی؟
کجایی؟ دلم تنگ است. دل تنگ مثل سنگ صبور به وقت تکه شدن به دست سنگینی نشئه مرگ...

با تمام تنهایی و بارانی و طوفانی و عصیان باز هم منتظرم،
منتظر یک لحظه از نگاه بودن در نبض نگاه تو. کجایی؟
بغض این قلم... باز نمیشود. کجایی؟ دلم تنگ است....؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 18:20  توسط امید | 

   

از خدا خواهم که افزونش کند

دل اگر دم زد پر از خونش کند

کاش از اين آتش تو را بودی خبر

با خبر بودی که اين بيدادگر

شعله اش هر چند افزون تر شود

سينه از آن هر چه پر خون تر شود

ناله را هر چند سازد زارتر

هر چه دارد ديده را خونبار تر

باغ دل را با صفا تر می کند

مرغ جان را خوش نواتر می کند

سکوت

كسي با سكوتش،

مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد

و او با نگاهش،

مرا تا درندشت درياي خون برد

مرا باز گردان

مرا اي به پايان رسانيده آغاز گردان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 19:46  توسط امید | 

تنهاترين ستاره زندگی

دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگی منی

دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني

دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي منی

دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني

دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني

دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني

دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني

                          
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 15:11  توسط امید | 
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟

فریدون مشیری

تجربه همیشه هم به نفع انسان نیست چون هیچ حادثه ای دو بار به یک شکل رخ نمی دهد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 15:5  توسط امید | 
دلم گرفته

گاه مي پرسند که اندوهت ز چيست؟
فکرت آخر از چه رو آشفته است؟
بي سبب پنهان مکن اين راز را
درد گنگي در نگاهت خفته است
همزباني نيست تا برگويمش
راز اين اندوه وحشتبار خويش
بي گمان هرگز کسي چون من نکرد
خويشتن را مايه ي آزار خويش
از منست اين غم که بر جان من است
ديگر اين خود کرده را تدبير نيست
پاي در زنجير مي نالم که هيچ
الفتم با حلقه ي زنجير نيست

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 16:2  توسط امید |