![]() |
![]() |
|
![]()
صدف سینه من عمری طفل با دایه چه ها كردست همه ویرانی و ویرانی همه خاموشی و خاموشی سایه افكنده به روزنها پیچك خشك فراموشی روزگاری است درین درگاه بوی مهر تو نه پیچیدست روزگاری است كه آن فرزند حال این دایه نپرسیدست من و آن تلخی و شیرینی من و آن سایه و روشنها من و این دیده اشك آلود كه بود خیره به روزنها یاد باد آن شب بارانی كه تو در خانه ما بودی شبم از روی تو روشن بود كه تو یك سینه صفا بودی رعد غرید و تو لرزیدی رو به آغوش من آوردی كام ناكام مرا خندان به یكی بوسه روا كردی باد هنگامه كنان برخاست شمع لبخند زنان بنشست رعد در خنده ما گم شد برق در سینه شب بشكست نفس تشنه تبدارم به نفس های تو می آویخت
عطر شعرم به فضا می ریخت چشم بر چشم تو می بستم دست بر دست تو می سودم به تمنای تو می مردم به تماشای تو خوش بودم چشم بر چشم تو می بستم شور و شوقم به سراپا بود دست بر دست تو می رفتم هركجا عشق تو می فرمود از لب گرم تو می چیدم گل صد برگ تمنا را در شب چشم تو میدیدم سحر روشن فردا را سحر روشن فردا كو گل صد برگ تمنا كو اشك و لبخند و تماشا كو آنهمه قول و غزل ها كو باز امشب شب بارانی است از هوا سیل بلا ریزد بر من و عشق غم آویزم اشك از چشم خدا ریزد من و اینهمه آتش هستی سوز تا جهان باقی و جان باقی است بی تو در گوشه تنهایی بزم دل باقی و غم ساقی است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:13 توسط امید |
|
به سراغت آمدم نرم و آهسته...همانطور که می خواستی اما نه در گلستانه...که در مکانی خشک و غرِِيب... می دانی حوض نقاشی ات بی ماهيست اما اين را بدان که: هنوز عشق صدای فاصله هاست و ماهی کوچک دچار آبی دريای بيکران... سهراب! نام تو را زمزمه کردم تا بگويم: شهر من گم شده است افسوس... هنوز وقتی تب داريم به مهتاب بد می گوييم و هيچ گاه دانه های دلمان پيدا نيست... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:52 توسط امید |
|
|
من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری بوســــه ات جان بفزايـد ، بدهی يـا بستانی جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی(ودر آخر: |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:18 توسط امید |
|
|
بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد سارا به سين سفره مان ايمان ندارد بعد از همان تصميم کبری ابرها هم يا سيل می بارد و يا باران ندارد بابا انارو سيب و نان را می نويسد حتی برای خواندنش دندان ندارد انگار بابا همکلاس اولی هاست هی می نويسد اين ندارد آن ندارد بنويس کی آن مرد در باران ميايد اين انتظار خيسمان پايان ندارد ايمان برادر گوش کن نقطه سر خط بنويس بابا مثل هر شب نان نداردشعر از غلامعلي شكوهيان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:15 توسط امید |
|
|
خدایا مرا ببخش
خدایا، مرا ببخش! به خاطر همه لحظههایی که به یاد تو نبودهام! به خاطر همه سجدههایی که زود سر از مهر برداشتم . به خاطر همه درهایی که کوبیدهام و خانه تو نبودهاند . به خاطر همه حاجاتی که از غیر تو خواستهام . به خاطر همه وعدههایی که تو دادی و من باور نکردم . به خاطر همه آنچه به خاطر سعادت من از من خواستی و من اعتماد نداشتم . به خاطر همه آنچه خواستی به من بفهمانی و من نفهمیدم . به خاطر همه نعمتهایت که شکر نکردهام . به خاطر همه مهربانیهایت که با گناه پاسخ دادهام . به خاطر همه چشمپوشیهایت که سوء استفاده کرده و گستاختر شدهام . به خاطر همه آنچه در راه من خرج کردهای و من هیچ در راه تو خرج نکردهام . به خاطر ... مرا ببخش! نه به خاطر آنکه من لیاقتبخشیده شدن دارم; به خاطر اینکه تو شایسته بخشیدنی! نه به خاطر آنکه گناهان من بخشودنی هستند; به خاطر اینکه تو اهل عفو و مغفرتی و گذشت کار توست نه به خاطر اینکه من خوب شدهام; به خاطر اینکه تو خوبی.............................! ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:13 توسط امید |
|
|
تاریکی شب آنشب کنار گریه هایم باز بودی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:40 توسط امید |
|
خدایا کفر نمیگویم،پریشانم،چه میخواهی تو از جانم؟!مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.خداوندا!اگر روزی ز عرش خود به زیر آییلباس فقر پوشیغرورت را برای تکه نانیبه زیر پای نامردان بیاندازیو شب آهسته و خستهتهی دست و زبان بستهبه سوی خانه باز آییزمین و آسمان را کفر میگویینمیگویی؟!خداوندا!اگر در روز گرما خیز تابستانتنت بر سایهی دیوار بگشاییلبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاریو قدری آن طرفترعمارتهای مرمرین بینیو اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشدزمین و آسمان را کفر میگویینمیگویی؟!خداوندا!اگر روزی بشر گردیز حال بندگانت با خبر گردیپشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.خداوندا تو مسئولی.خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندندر این دنیا چه دشوار است،چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…کاروتمامی حقوق این مطلب به www.Shairati.Nimeharf.Com متعلق می باشد ؛ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:33 توسط امید |
|
|
شبی غمگین ، شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد ، دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد ، به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد ، تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد ، او هرگز شکستم را نفهمید اگرچه تا ته دنیا صدا کرد . خداحافظ ... همین حالا همین حالا که من تنهام خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها خداحافظ خداحافظ ... همین حالا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 19:44 توسط امید |
|
![]() ![]() خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 0:54 توسط امید |
|
|
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم اندوه من انبوه تر از دامن الوند بشکوه تر از کوه دماوند غرورم یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است تنها سر مویی ز سر موی تو دورم ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش تو قاف قرار من و من عین عبورم بگذار به بالای بلند تو ببالم کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 22:13 توسط امید |
|
|
دلم گرفته اي دوست ...
دلم گرفته، اي دوست! هوايِ گريه با من؛ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 19:2 توسط امید |
|
تو يعنی نم نم بارون
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 21:29 توسط امید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 21:26 توسط امید |
|
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 17:26 توسط امید |
|
|
زیباترین گل
تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویتبیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد بیا ای دختر دریا کــــــنار ســــــاحل چشمم نه تنها عشق من احساس من یا شعر من شد سبز
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 18:15 توسط امید |
|
|
کجایی؟ برفی است هوای نوشته هایم.
تنهایی ام را با این سیاهی کلام در سکوت فریاد میزنم ... تنهایم مثل ثانیه های تکرار ناشدنی... مثل میوه های درخت پژمرده باغ متروک... دیگر کجایی می بینی بی تو حتی جوهر خوابهایم هم رنگی ندارد. در سکوت تنهایی، طوفانیم... طوفانی که هیچ رگباری دست و دلم را به آرامش دعوت نمیکند. بارانیم مثل هوای چشمان غرور پیچک شکسته به دست باد..... عاصیم مثل بغض به هنگام فریاد. مثل پنجره های خاموشی به وقت چشم انتظاری باران...... آخر کجایی؟ کجایی؟ دلم تنگ است. دل تنگ مثل سنگ صبور به وقت تکه شدن به دست سنگینی نشئه مرگ... با تمام تنهایی و بارانی و طوفانی و عصیان باز هم منتظرم، منتظر یک لحظه از نگاه بودن در نبض نگاه تو. کجایی؟ بغض این قلم... باز نمیشود. کجایی؟ دلم تنگ است....؟ ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 18:20 توسط امید |
|
|
از خدا خواهم که افزونش کند دل اگر دم زد پر از خونش کند کاش از اين آتش تو را بودی خبر با خبر بودی که اين بيدادگر شعله اش هر چند افزون تر شود سينه از آن هر چه پر خون تر شود ناله را هر چند سازد زارتر هر چه دارد ديده را خونبار تر باغ دل را با صفا تر می کند مرغ جان را خوش نواتر می کند سکوت
كسي با سكوتش، مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد و او با نگاهش، مرا تا درندشت درياي خون برد مرا باز گردان مرا اي به پايان رسانيده آغاز گردان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 19:46 توسط امید |
|
|
دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگی منی دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي منی دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 15:11 توسط امید |
|
|
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هرکسی می خواهد وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانهء ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دگر خانهء دوست کجاست؟ فریدون مشیری
تجربه همیشه هم به نفع انسان نیست چون هیچ حادثه ای دو بار به یک شکل رخ نمی دهد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 15:5 توسط امید |
|
|
دلم گرفته
گاه مي پرسند که اندوهت ز چيست؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت 16:2 توسط امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| خاك خورده ها |
|
آبان 1388 مهر 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 خرداد 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| پیوندها |
|
عشق حقيقي |